از دست من خسته ست…
رای دلم،
گاهی مادری مهربون میشم،
دست نوازش به سرش میکشم،
میگم: «غصه نخور، میگذره…»
برای دلم،
گاهی پدر میشم،
خشمگین میگم: «بس کن دیگه بزرگ شدی…»
گاهی هم دوستی میشم مهربون
دستش رو میگیرم
میبرمش به باغ خیال …
دلم
از دست من خسته ست…

نظرات شما عزیزان:
_| شنبه 9 ارديبهشت 1391 |_| 22:51 |_| ღ❦☣ღ |_
_|
|_